خودم رو می بینم درست رو به گنبد طلاش
چشمم رو باز می کنم که بتونم بهترببینم
کبوتر ها رو ،آسمون رو درست نیم ساعتی بعد از اذان صبح،طلای گنبدطلا رو
باز می کنم اما....
اما نمی بینم هیچ کدوم رو
در حالی که چمباتمه زدم و اون گوشه ی تختم نشستم،دیوار سفید اتاقم رو "تار"می بینم