(م)می گفت نشسته بودم سر قبر شهید یه خانم نشسته بود،پرسیدم چه نسبتی دارید باهاشون، سر حرف باز شد.
گفت "الان" همسر برادر شهید هستم ، قبل تر ها معشوقه اش بودم:|
(م) مدت هاست که باهاشون ارتباط داره از طریق تلفن.
ازشون خواسته بود دعا کنند برایمان از شهدا بخواهند سفر راهیان نور امسال دانشگاه را.

جواب داده بودند:اگر روزی زیارت شهدای کربلای ایران نصیبتان شد و براتون مقدور بود من هم آرزوی رفتن به اونجا رو دارم،ببخشید توقع زیادی هست.
انشاءالله تحت حمایت و دعای شهدا هستید.


پ.ن:
می شود ما را بطلبی تا شرمنده ی همسر برادرتان و کسی که تا بودید دوستش داشتید نشویم؟

فکر نمی کردم اینقدر نزدیک باشد!
چقدر این 3 سال طول کشید را نمیدانم!
اولین بار بعد از 3 سال،همه چیز برایم سخت بود

صدای له شدن برگ ها را زیر پایم میشنوم.
همانطور که صدای له شدن خودم رامیشنوم
زیر پای کسانی که ظواهر نشان میدهد برایشان ارزشمندترینم!
ارزش یعنی این!



پ.ن: پاییز شیراز/ همین امروز!

گاهی دلم میخواد آنچه ک خودش میخواهد بشه
با خدا هم چونه میزنه ، ک ای خدا اون چیزی ک من میخوام بشه
اون وقته ک لازم ِ کاری کنی ک خودش بفهمد
"باید"
آن چیزی بشود ک خدا می خواهد!

سرش را همان ها بریدند ک برایش نامه نوشته بودند
حواست باشد نامه نوشته ی امام زمانت نشوی

راهی نگین شهر های ایرانم!
بی بی معصومه(س) طلبیده اند،انشاءالله.
حس ِ غریبی دارم.

همه ی محرم هایی که با بی حالی میگذرانم از سر سرماخوردگی و مریض بودن
حالا هم درست همین موقع بی بی معصومه(س)طلبیده:(
حکمت خیلی چیز ها را نمیشه فهمید!مگر به وقتش!