دیرتر ازهمه کارت رو تموم کردی با همکار مردی که توی
شرکت مونده خداحافظی خشکی می کنی از سراجبار که بدونه دیگه کسی نیست ودر رو
میبندی، پات رو که از شرکت میذاری بیرون گوشیت خاموش میشه،خوشحال میشی و کمی
ناراحت از بابت نگران شدن دیگران،که بعید میدونی کسی نگرات شود.
ساعت 9 شب زمستان،حتما دیر وقته و این بدتر که
پنجشنبه هم باشد.
منتظر تاکسی میشی،از تاکسی که خبری نیست تو هنوز هم
تصمیم نگرفتی کجا باید بری؟!تصمیمت را که میگیری پیاده طی میکنی مقداری از راه
رو،تاکسی که بوق میزنه مسیر رو میگی و سوار میشی،پیاده که میشی دوباره باید تاکسی
بگیری،یه نقطه ی خیلی بد شهر،ماشین ها مدام بوق میزنند برایت،بعضی هاشان یک دقیقه
ای هم منتظرت میشوند تا سوار شوی حرف های مبهمشان را میشنوی و فقط میشنوی یادت
نمیماند که چه گفته اند،تاکسی میگیری دوباره پیاده که میشوی باید پل عابر پیاده رو
بگذرونی و بعدش دوباره منتظر تاکسی بشی،تا میرسی به پل مقداری از راه را لی لی
میری،گاهی اشک هایت را هم پاک می کنی.
همین که پایت را میگذاری روی اولین پله پل عابر،فکرهای بیخود می آیند سراغت دوباره
اما بی احتیاطی می کنی و طی می کنی پله ها را به بالا که میرسی 5 دقیقه ای می
ایستی و ماشین ها را نگاه می کنی،یخ کرده لباس گرمت را درآورده ای میخواهی که یخ
کنی نباید آب بشود این دلت باید یخ کند!
آنطرف خیابان دوباره منتظر تاکسی میشوی،خبری نیست پیاده میروی خیابان تاریک را،بوق
های مداوم ماشین ها اذیتت می کنند بقیه راه رو توی پیاده رو ادامه میدی دستت را
میزنی به دیوار به یاد اون وقت ها که گچ رو از مدرسه برمیداشتی و تا خونه روی
دیوار یک خط ممتد میکشیدی،اما این بار فقط دستت هست،از یکی دو تا مغازه میگذری،فکر
می کنی به این که کسی هست که ندونه امشب رو باس کجا بگذرونه؟ دوباره اشک گونه هات
رو خیس میکنه درد میپیچه توی لثه هات یک لحظه می ایستی و دوباره به راهت ادامه
میدهی،تاکسی بوق میزند سوار میشوی میگویی راهی نمانده بود،شروع می کند به نصیحت
کردن ،این وقت شب باید می گفتید خانواده بیاییند دنبالتان تو اما بی حوصله یک
"درست میفرمایید" ی تحویلش می دهی و میگویی ممنون همین جا پیاده میشوم.
خلوت است بقیه راه را تا خونه میدوی/کلید را ته کیفت پیدا می کنی در را که باز
میکنی وارد خانه که میشوی سلامی میشنوی نه از کسی که منتظرت باشد، از کاسکویی که
همین که صدای در را میشنود می گوید سلام!
کیفت را میندازی یه گوشه ،حالا می توانی راحت تر گریه کنی،بی آنکه کسی بپرسد چیزی
شده؟!
میخندی حتی به خریت خودت،به بی احتیاطی خودت......:|