43

حالم به هم می خوره از آدم های نفهم و کم فهمی که ادعای فهم و شعور و درکشون می شه!
اگر ماها نمی فهمیم ادعایی بر فهممون نمیشه!
اما....

مخم داره سوت میکشه!

42

                    دل که تنگ باشد و هر گوشه اش سازی بزند،
 
                     آخرش خودت می مانی و تردیدِ به کدام ساز رقصیدن؟!...

                     تهِ ته اش، خودت می مانی و دلــتـنگی!

۴۱

از کانون بر میگردی جشن بود عجب صفای داد چند دقیقه ای به دور از تمام فکر های دنیایی بشینی و کنار دوستات شاد باشی! به خاظر شادی امامت!
شب را تا صبح به خواندن کتابی میگذرانی که جای جزوه همنهشتی و کاربرد مشتق ۲ خریده ای بیخیال جزوه شده ای و پولش را داده ای کتاب!
ساعت ۵ و ربع کتاب ۱۸۰ صفحه ای تمام میشود همه خیال می کنند تو خوابیدی تا صبح زود بیدارشوی و بشینی از همان جزوه همنهشتی و کاربرد مشتق ۲ تست بزنی یا سر ساعت ۷ صبح بری کلاس ریاضی!
البته مطمئنی وقتی صبح تا ۱۲ بخوابی همه میفهمن که قصد نداشتی درس بخونی یا بری کلاس و تخت از دیشب ساعت ۱۲ تا امروز ظهر ساعت ۱۲ خوابیدی دقیقا ۱۲ ساعت!
می خواهی ساعت بزاری تا زود بیدارشی و به کارات برسی مبایل را نیگا میندازی می بینی از شب تا صبح داشته برای خودش می خونده نه شاید هم برای تو و شاید هم برای شهرزاد بدبخت و شیرزاد قهرمان یا به حال اون دو حارث بیپ که خدا جواب تمام بدی هایشان را داد و هر دو به فجیع ترین حالت به قتل رسیدند و جز تو که خواننده کتابی کسی نفهمید که شیرزاد انتقام شهرزاد و ربابه رو از اونها گرفته!دوباره می روی توی فکر کتاب عجب کتابی بود متفاوت با همه کتاب هایی که تا به حال خوانده ای یه جور دیگر بهت صفا داد! شارژ مبایل تمام شده و نمی توانی ساعت بزاری دست می کنی زیر تخت کنار تمام کاغذ چکنویس ها و دفتر نوشته هات و جعبه کاغذ هایی که فقط برای خودت ارزش دارند شارژر رو پیدا می کنی هنوز داری به شیرزاد و نیروی ماورائی اون فکر می کنی به معنی حارث که چرا اینجا ربابه از اسد و احد با این اسم میگه و چرا نویسنده این طوری نوشته؟! و شاید اینکه اصلا حارث یعنی همین!
نمی دونم فکر ها ادامه ای هم داشت یا نه! از فرط خستگی خواب می روم!

40

فردا  کنکور یه دانشگاه دارم که هم چی بگی نگی نتیجه اش واسم مهمه ولی هنوز نفهمیدم تا الان چرا اینجا نشستم!
فراموشی نعمت بزرگیه خوبه که میشه فراموش کرد!
می خواهم قسمتی از گذشته را فراموش کنم!