31

امسال هم گذشت و دلی شعله ور نشد
 چشمی برای غربت آیینه تر نشد 
باران به چشم مردم ما محترم نبود 
گل در میان کوچه ما معتبر نشد
امسال هم شبیه همان سال های پیش 
یک شاخه شوق در دل من بارور نشد
مهتاب هر شب از سر این قریه می گذشت 
از این همه ستاره کسی با خبر نشد
پایان نداشت فاصله ما و آسمان
این راه باز یک دو قدم بیشتر نشد
امسال نیز عاشقی انگار کفر بود 
دردی درون سینه کس منتشر نشد
من ماندم و روایت تاریک این غزل
خورشید روی دفتر من جلوه گر نشد

 

30

قرار بود هیچکداممان نرویم مشهد!
من،رویا،صفیه،الهه،الهام،سارا
می خواستیم درس بخوانیم!
صفیه که همون روزهای اول ثبت نام،ثبت نام کرد و گفت من میروم!
الهه هم پنجشنبه ۲۲ رفت مشهد!
سارا هم گفت من بمانم هم نمی خوانم اون هم رفت!
رویا برا اینکه قرار بود ۹ فروردین بره مکه دیگه بیخیال مشهد شده بود، شب قبل از حرکت اومد خونه نمی دونم آبجی بهش چی گفت که پشیمان شد و رفت!
الهام هم امروز رفت مسافرت!
همه برنامه هایی که ریخته بودیم برای درس خوندن پرید!
من موندم و من!
نمی دونم یه جورایی طلبیده نشدم والا منم مشهد بودم!
هر چقدر همه گفتند بیا بریم این چند روزه درس نمی خونی! به گوشم نرفت! پشیمان نیستم،برا اینکه دارم می خونم!
ولی هنوز حکمتش را نفهمیدم!
اصلا شایدصلاح بوده که من بمانم و درس بخوانم!
دلم مشهد امام رضاست!
همین که دلم آنجاست خوشحالم، از دور زیارت می کنم آقا رو!


29

نمیدانم من چرا اینقدر خوشحالم!!!!!
برایشان تمام خوبی ها را آرزو می کنم خوشحالم که بالاخره رسیدند!
شده ام شکل پارادوکس!
ناراحتم!
یعنی چی میشه؟ داداش ناراحت بود،نمی توانم ناراحتیش را ببینم!
مامان با تمام دوست داشتنش سعی میکند ناراحتیش را نشان ندهد عجب صبری دارد!
به قول آقای معمر خدایا هر چی میدی شکرت،هر چی میگیری هم شکرت!

28

همه رفتند!

27

یاد گرفته ام ببخشم!

همیشه میگفتم همه را خواهم بخشید جز او...
اما این بار میگویم او را هم می بخشم...
که شاید خدا مرا ببخشد...


26

وقتی حصار دورش را بر میداری و رهایش می کنی با همان سرعت کمش شروع به دویدن میکنه کافی است چند لحظه ای نگاهت را از رویش برداری خودش را گم می کند تا برود دوست ندارد محدود به یک چهار دیواری باشد!
ماهی بدون عشق می میرد!
لاکپشت هم!
لاکپشتم تنهاست می دانم زیاد نمی ماند!
مثل خودم!

25

i!i ا ی م ر ا !i!

24

یک شانه‌ی مقاوم

که سرت را رویش بگذاری


و بی‌دلیل


یک دل سیر،


گریه کنی...

23

دلم را میان خاک های فکه جا گذاشته ام!