تبليغاتX
نحل نوشت

نحل نوشت

گردش گیسوان دخترک
و باد بهاری
چشمانی که رو به آسمان است
و طعم باران بهار

پ.ن:
شکر به خاطر زیباترین نعمتت"باران"

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت 13:28 توسط نحل| |

یه حرف هایی رو اگه نزنی میشن بغض
بغضت که شکست باری کم میشه

پ.ن:

میشه تا مدت ها با انرژی ادامه داد
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 0:26 توسط نحل| |

مجنون نیست که لیــــلـــــی اش باشی

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 14:9 توسط نحل| |

نعمت سجده رو که ازت بگیرن
تازه میفهمی چقدر آرومت می کرده این سجده
حتی اگر محدود به همون 34 تا سجده ی نماز واجبت باشه

پ.ن:
میشینم و مهر رو میارم سمت پیشانیم،چقدر دلم میخواد سجده کنم مثل همیشه!

نوشته شده در جمعه 1391/02/08ساعت 13:39 توسط نحل| |

خودم رو می بینم درست رو به گنبد طلاش
چشمم رو باز می کنم که بتونم بهترببینم
کبوتر ها رو ،آسمون رو درست نیم ساعتی بعد از اذان صبح،طلای گنبدطلا رو
باز می کنم اما....
اما نمی بینم هیچ کدوم رو
در حالی که چمباتمه زدم و اون گوشه ی تختم نشستم،دیوار سفید اتاقم رو "تار"می بینم

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 2:35 توسط نحل| |

از مسجد بر میگشت که خبر آوردند همسرت را دریاب.سراسیمه دوید که تمام قد افتاد روی زمین.بلند شد،دوباره دوید.ازمسجد تا خانه راهی نبود. می افتاد ولی دوباره بلند شد.
درخانه باز بود.خودش را رساند بالای سر فاطمه.سر زهرایش را گذاشت روی زانو و گفت:"زهراجان!"
فاطمه ولی هیچ نگفت.برای بار دوم گفت:"دختر پیامبر!"جوابی اما نشنید.سومین بار صدا زد:"دختر کسی که به فقرا کمک می کرد!"این بار هم جواب نداد.
-دختر کسی که با ملائکه نماز می خواند!
این دفعه که جوابی نشنید گفت:"فاطمه با من حرف بزن.منم علی،پسرعمویت."
فاطمه آرام چشم هایش را باز کرد و اشک ریخت.علی هم.

مـــدام به بچه ها سفارش می کرد که صدای گریه شان بلند نشود،خودش اما زود یادش رفت.
موقع غسل دادن زهرا یاد ضرب شلاق قنفذ افتاد.سرش را گذاشت به دیوار و بلند بلند گریه کرد.
اسماء و بچه ها هاج و واج مانده بودند.برآمدگی بازو آمده بود زیر دستش... .

پ.ن:

کتاب چهارده خورشید و یک آفتاب -آفتاب در محراب-

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 23:27 توسط نحل| |

دلتنگ شده ام
این یعنی....
یعنی....
دلم هنوز زنده است و نفس می کشد

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 0:32 توسط نحل| |

اول فروردین 87 در کنار او
اول فروردین 88 بی او و در فکر او
اول فروردین 89 باز هم بی او و در فکر او
اول فروردین 90 بازهم بی او و در فکر او
اول فرورین 91 کمی مبهم است،نه 87 تکرار شده و نه بی او گذشته...


پ.ن:
حسی مبهم،اما قشنگ
*اول فروردین روز تولد بودن او در کنار من

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/01ساعت 18:34 توسط نحل| |

اداره ی ثبت احوال،منظور ثبت مرگ یا زندگی آدم هاست.
من تولد و مرگ دیگران رو ثبت می کنم،تولد خودم را هم حتی ثبت کرده ام!
کِی و کی مرگ من را ثبت خواهد کرد؟

پ.ن:
زندگی فاصله ی بین ثبت ولادت و وفات انسان هاست.

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت 0:21 توسط نحل| |