نحل نوشت
گردش گیسوان دخترک
نعمت سجده رو که ازت بگیرن
مـــدام به بچه ها سفارش می کرد که صدای گریه شان بلند نشود،خودش اما زود یادش رفت. پ.ن: کتاب چهارده خورشید و یک آفتاب -آفتاب در محراب-
دلتنگ شده ام
و باد بهاری
چشمانی که رو به آسمان است
و طعم باران بهار
پ.ن:
شکر به خاطر زیباترین نعمتت"باران"
بغضت که شکست باری کم میشه
پ.ن:
میشه تا مدت ها با انرژی ادامه داد
تازه میفهمی چقدر آرومت می کرده این سجده
حتی اگر محدود به همون 34 تا سجده ی نماز واجبت باشه
پ.ن:
میشینم و مهر رو میارم سمت پیشانیم،چقدر دلم میخواد سجده کنم مثل همیشه!
چشمم رو باز می کنم که بتونم بهترببینم
کبوتر ها رو ،آسمون رو درست نیم ساعتی بعد از اذان صبح،طلای گنبدطلا رو
باز می کنم اما....
اما نمی بینم هیچ کدوم رو
در حالی که چمباتمه زدم و اون گوشه ی تختم نشستم،دیوار سفید اتاقم رو "تار"می بینم
درخانه باز بود.خودش را رساند بالای سر فاطمه.سر زهرایش را گذاشت روی زانو و گفت:"زهراجان!"
فاطمه ولی هیچ نگفت.برای بار دوم گفت:"دختر پیامبر!"جوابی اما نشنید.سومین بار صدا زد:"دختر کسی که به فقرا کمک می کرد!"این بار هم جواب نداد.
-دختر کسی که با ملائکه نماز می خواند!
این دفعه که جوابی نشنید گفت:"فاطمه با من حرف بزن.منم علی،پسرعمویت."
فاطمه آرام چشم هایش را باز کرد و اشک ریخت.علی هم.
موقع غسل دادن زهرا یاد ضرب شلاق قنفذ افتاد.سرش را گذاشت به دیوار و بلند بلند گریه کرد.
اسماء و بچه ها هاج و واج مانده بودند.برآمدگی بازو آمده بود زیر دستش... .
این یعنی....
یعنی....
دلم هنوز زنده است و نفس می کشد
اول فروردین 88 بی او و در فکر او
اول فروردین 89 باز هم بی او و در فکر او
اول فروردین 90 بازهم بی او و در فکر او
اول فرورین 91 کمی مبهم است،نه 87 تکرار شده و نه بی او گذشته...
پ.ن:
حسی مبهم،اما قشنگ
*اول فروردین روز تولد بودن او در کنار من

